گاه گاهي شعري به سرم ميزنه، مياد و ميره. برخي مواقع ممكنه روايت دروني از اتفاقي باشه و البته گاه هم نه! پس؛؛؛««بخون، شك خواستي بكن، كنجكاوي اما نه ...!»»
همين ديروز ناله سر دادهام
ولم كن!
هيچ جاني در توشه جا ندادهام
تا كي كشم؟
در راه ماندهام
پس كي داد زنم؟
از خودم از تقديرت ناله دهم
خستهام، جوز نده
سپاس بر تو؛ گفتهام، گويم!
نيست اما طاقتم
تنها با خود ماندهام
حال با كي درد دل وا نهم؟
باز گويم خستهام؟!
اما بگو تا كي بر اين خط ممتد اصرار ورزيدهام؟
آي خدا!
عدهاي شك كردهاند
بر ربط من با تو ظن بردهاند
كه چرا اينقد وا ماندهام
هرچه خواهم بر سفرهات ريخت و پاش كردهام
حال و روزم بين
جملههايم بيانتها، كارهايم روي هوا
آغازي به پايان ناروا
چشم اميدم به تو؛ هر چه دارم از آن تو
فقط يك سخن!
قلم را بر صفحهام قوس و اينگونه تاب نده!!
آماده خنداهاتم؛ در حد يك اشاره
قطرههاي سبز بارونو بذا بباره
دست بزن هلهله كن
آرامش بارونو ول نكن
دلبسته خندههاتم؛ بذا رو لبات بمونه
صاف و ساده مثه آينه رو گونههات ميميمونه
فكريام؛ نكنه دارم خوابت ميبينم!
مثلا؛ همه چيو سرابت ميبينم!
شايدم تنگِ دلم! آره افتاد
اين منم كه دلخوشم به اونچه رخ داد
دلخوشي هم اميده
شايدم پايان راهه
چه كنم پس؟ خوابه يا بيداره
اونكه شعرم داره واسش ميباره
ده سالی است صدایی نشنیدهام
ندایی کو؟
دال بر فرزند بودنم!
لالاییام را سرد و خشک
همدم دیوار همسایه
در حسرت و هیچکس پنداشتهام
گاه گاهی پر میزنم
در میان مادران!
آری شک نکن؛ راست گفتهام
بهشت را دیدهام هر هفته عصر
آنکه گویند زهراست صاحبش
آرمیده گوشهای مادرم!
درددل گویم به کی؟
آری به اجبار آمدم
آمدم تا خالی کنم
دردم وانهم، گویم به تو
تنها بودهام با خود آمدم
میتوان دستم گرفت؟
خستهام
بس دردم گرفت
شاکیام!
ولله کم گفتهام، کم نالیدهام
پس نگو هستم
دوست داری ناله کنم!
بین! این منم
ضجه ضجه میزنم
از همه گویم، از تو، هم؟
جان و دل، ناخواستهام خود دادهای
قهر کردهام، میکنم تا چشم وا کنی
بینی؛ منم هستم بندهای
رنجش دادم؛ گرچه به اختيار نبود
به جبر فتادم؛ تا رهايم دهد
صبوريم كم!
احساسم زياد!
بالعكسش هم ممكن
سرانجامش چه؟
ترك من و نفرين از او
از رنج داد و كشيدن
يك نفس يادگارش ماند
داغ و پركشش
سختياش هم بر من
نميدانم اشكال در "همان" بود؟
اين چه راه و رسمي است
يكي شاد و ديگري گريان
اين چه امتحاني است
من غمگين و تو ...
ميدانم؛ اين "همان" است!
حال تو رنج ميدهي؛ گرچه به اختيار نيست
از جبر تا اختيار فاصله بسيار است
اما تقدير زمان را چه؟
بيخيال از اين دو؛ بزن بر منو و اوي تو . . .
تو آني كه روزت از ديروز هيچ نشان ندارد
گرچه دارد اما ز الفت باطن ندارد
دست را قد بر زانو و كمر، ايستاده وا دار
كوله را بگذار كه تهي پر كردن فايده ماندن ندارد
مگر رفتن را چاره سازي تا ز يادم در بماني
آنچنان كه دل به سايه ديوار نهادي
بسي رنج ز زاري و گريه بر خود گماردي
بيخيال؛ ميشود خواهشم را وا نذاري؟
حجابت را نفروش
تا گران ماني
برهنگان ناچيزند
به ارزاني مانند!
سرزمين بيدار است
مردمش خواب!
بيدار باش
تا از اصل نيفتي
خطی بر پیشانی سرخ
رفت با عشق و شوق پرواز
به سان عاشقی در راه مانده
پی مجنونی که گویا از اصل وا بوده
رسید به همو که نامش وطن نامیده
سراسر تا سراپا پر از سنگ و خون
به سان عاشقی لبریز از جنون
گام نهاد دست به زانو اما پیشانی به خاک
یاعلی گویان برای حفظ خاک و ناموس و خانه
بزد تیر و ترکش به تن؛ تا که باشد وطن
یکی شمع یکی لاله دیگری پروانه
خط خون بر فرق؛ چه جایی گُل نشانده
او که رفت؛ تویی که یادگارش ماندی
پَر پَرش را نشان؛ زد بر پلاکی حسیننام
سنگرش برایم امروز؛ همان است
الهی اوی من بر این راه ثابت بدار
خط راهم؛ شهید گمنامش بذار
قطار ابديت درحركت است
بهار را به يادآور
نشانهاي است براي رفتن
بيش از آنكه معني بودن را برساند
زيباترين جملهاي كه ميشه نوشت! چي ميتونه باشه؟ هان!
یه سفر سه روزه به اصفهان!
البته از نوع کاری از جنس صدا و سیما
کمی تا بیش بد نبود
امّا .....................
لحظه لحظه رفتن
مینویسم که رفتم اما چه رفتنی!
خاطراتم را به کول کشیدم
تا همه را یکباره دفن کنم
شاید که قطار لحظهها با خود ببرد این بیکسی را
بشوید این چهره پر غصه را
میشود؟ یعنی...
دید؛ آینده را فارغ از گذشته؟
آنی برای از دست دادن آنی که بود اما به امید نبودنش!
… شستم همانگونه که گذشته و حال را اما آینده را خواهانم
بقایی برای شدن
اگر باشد
*میبینیام اما نمیبینمت*
باورم کز بودنت
قطعالیقین عاجز نماند
همچو سایه؛ ناشناخته
در مهای روشنروان
دیدمت؛ پشت پرده!
بیگمان!
سایهات از نهانت دم زند
ناگهان اما
گم کردمت، نادیدمت مهچهرهات!
در مهای خودکرده و خودساخته
کز قصورم پیش آمده
همچنان هم!
بیش و کم نالیدهام
از خودم از اوی من
زین پس چرا ببریدهام؟!
*ابیاتم تقدیم به اویی که باید باشد و هست تا آنی که خدایم و خدایش خواهد....
*امید را از دم ناامیدی بیاب*
من که کوله باره غمم!
پس؛ خریدار غمم، داری بده!
گرچه هم؛
میفروشم نا امیدی! خواهی؟ چند؟
قیمتی گر نیست اما از بارم که توانی کاست!
تو که داری دلی، پس بسوزان بر من هم
گر خودت داری هم غمی، غمی نیست
شریکم کن! من که میسوزم
کم و بیشش فرقی نیست. هست؟
دل به دل زن تا که شاید
همه چیز و همه کس
درافتد با این غم
برهد از این غم
*بینشان میروم*
آهسته و پیوستهوار
گام تا گام؛ میروم
ره سپار ایستگاه میشوم
نی برای ماندن!
میروم تا که؛ روم!
بینشان؛ بیآنکه کس داند که نیستم
لحظهها نامنتظر؛ بیخبر
ره دیار غایت است
پس؛ میروم پا مینهم
در جای جای این هدف
کو هدف؟!
تا بگذرم از این؛ دیار. از این؛ زمانِ بیمرام
جای من لابد که نیست
در این؛ سکون ماندگار
خواه ناخواه باید که کرد
قصد غربت لاالّا در نهایت؛ باید که رفت
بر لب دریای خفته
غروب هم لب میزد
چشمکش توأم
اما با خاطری آشفتهحال
از غم و سوگ همیشه رفتن!
چون که شاید دگر بار بزند چشم؛ این بار
تا که شاید
مرغ دریا هم با ماهیِ آب، آشتی بنماید
روز خوش؛نه! تازه روزی برای موج دریا
تا ببیند همدلی را بار دگر
یاد ماهیگیر که به اجبار
دلش از دریا شست! آری شست
یه پیشنهاد!
نقطه اما سر خط، نه؛ ته خط!
چون امیدی نیست از پی گذران حال
تا رسیدی دوباره آغاز میشود
آغازی به تکرار آغازهای گذشته
همان راه، همان حس
تازه معنی ماندن را میفهمی
شاید هم پسماند را !
چرا؟ چون نیست جوابی به این واماندگی
بیکس در جادهای بی نام و نشان
که فقط عنوان جاده دارد بیهیچ مقصدی!
گام تا گام بیهدف اما در کور راه
به امید که نه؛ شاید به صرف زمانی برای تنها؛ "بودن"
تنها مینویسم:
مُردَم آی مَردُم !
